
ای روح قدسی من ! ای حقیقت جان من ! جام ادراک مرا از شراب معرفت و باده شهود لبریز کن . همان شراب
که از خرابات وجد و مستی وخمخانه الستی نشات گرفته است .
زیرا که غصه ای دیروز و خوف هراس فردا که زندگی آدمیان را تلخ کرده است به هیچ شراب دیگر از دل نمی رود .
پس من کار امروز را به فردا نمی گذارم و نقد حال غنیمت میشمارم و هم اکنون شراب عشق را می نوشم ودر
صحبت معشوق می نشینم ٬ زیرا برای فردا از روزگار خط امانی ندارم .
اگر امروز جام هستی خود را از باده ذوق و معرفت لبریز کنم و به آرامش درون و دارالسلام عشق را یابم .
دیگر مرا از در آمدن به قافله هفت هزار سالگان که بسوی دوست در حرکت است بیم وهراسی نیست .
زیرا بر مرکب عشق سوارم ٬زاد وتوشه من و بهشت من با من است .