تبليغاتX
مهتاب شب - تو بودی اول و آخر تو باشی....
سفر پنج است : اول به پای ؛دوم به دل ؛ سوم به همت ؛ چهارم به دیدار ؛ پنجم در فنای نفس .
یه دوست

ای ساربان آهسته رو کارام جانم می‌رود



وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود



من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او



گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود



گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون



پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود



محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان



کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود



او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان



دیگر مپرس از من نشان،کز دل نشانم می‌رود



برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم



چون مجمری پرآتشم کز سر، دُخانم می‌رود



با آن همه بیداد او ،وین عهد بی‌بنیاد او



در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود



بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین



کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود



شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم



وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود



گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل



وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود



صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من



گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود



در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن



من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود



سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا



طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود

 

 من غلام قمرم غير قمر هيچ نگو

پيش من جز سخن شهد وشكر هيچ نگو



سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از اين بي خبري رنج ببر هيچ مگو


دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو


گفتم اي عشق من از چيز دگر ميترسم

گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو


من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت

سر بجنبان كه بلي جز كه به سر هيچ مگو



قمري جان صفتي در ره دل پيدا شد

در ره دل چه لطيف است سفرهيچ مگو



گفتم " ای دل چه مه ست این " ؟ دل اشارت می کرد

که " نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو "


گفتم اين روي فرشته ست عجب يا بشراست

گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو


گفتم اين چيست بگو زيرو زبر خواهم شد

گفت ميباش چنين زير و زبر هيچ مگو


اي نشسته تو درين خانه پر نقش و خيال

خيز از اين خانه برو رخت ببر هيچ مگو



گفتم " ای دل پدری کن نه که این وصف خداست؟ "

گفت " این هست ولی جان پدر هیچ مگو"

مولوی

روزها فكر من اين است و همه شب سخنم

كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم

از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به كجا مي روم ؟ آخر ننمايی وطنم

مانده ام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرا

يا چه بود است مراد وی از اين ساختنم

جان كه از عالم علوی است يقين می دانم

رخت خود باز بر آنم كه همان جا فكنم

مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك

دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

ای خوش آن روز كه پرواز كنم تا بر دوست

به هوای سر كويش پر و بالی بزنم

كيست در گوش كه او می شنود آوازم

يا كدام است سخن مي نهد اندر دهنم

كيست در ديده كه از ديده برون می نگرد

يا چه جان است نگويی كه منش پيرهنم

تا به تحقيق مرا منزل و ره ننمايی

يكدم آرام نگيرم نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان تا در زندان ابد

از سر عربده مستانه به هم درشكنم

من به خود نامدم اين جا كه به خود باز روم

آن كه آورد مرا باز برد در وطنم

تو مپندار كه من شعر به خود می گويم

تا كه هشيارم و بيدار يكی دم نزنم

شمس تبريز اگر روی به من بنمايی

والله اين قالب مردار به هم در شكنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 23:42  توسط سعیدسعیدی  |