سکوتی سخت در درونم فریاد میزند
آری به این سوی زمین آمدم تا آرامشی بدست آورم
لیک لیک همان نقطه امیدی را که نیز در دل داشتم از دست دادم
سخت است سخت زمانی که میبینی تویی و بیابان تک وتنها در بیابانی برهوت
تنها نور امید تو ستارگان است نه نور خانه ای در دل رملستان
خانه ای که شاید خسته جانی در بر روی مسافری باز کند
هر گاه در خود فرو میروم تنها چیزی که میابم باز همان تنهایی است
درست است شانه هایم قویست نه برای خودم
شانه هایم برای گریه دیگران قویست
وچه آسان این شانه های قوی میلرزد در هنگام تنهایی
سخت است سخت اما چاره ای نیست اگر لحظه ای به ایستم
شاید توانی برای حرکت دوباره در تن رنجورم نماند
و باز در حرکت نیز تنهایم
واین خود تنهایی که مرا به جلو میراند
یا بهتر بگویم مرا به خود میخواند
میروم.........اما نمی پرسم زخویش ره کجا .........؟؟؟؟؟
منزل کجا...............؟؟؟؟
مقضود چیست...........؟؟؟؟؟؟؟؟؟