امروز یه اتفاقی افتاد که بهتر دیدم که دوباره یه مطلب کوچیک بزار
توی جاده میومدم که باز هوای حافظ زد به سرم
گوشه ای نگه داشتم دیوان رو باز کردم
درست هم چیزی که باید می آمد درست همانی را که انتظارش رو داشتم
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشد
خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف میشکند بازارش
بلبل ار فیض گل آموخت سخن ورنه نبود
این همه قول وغزل تعبیه در منقارش
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
ای که از کوچه معشوقه ما میگذری
بر حذر باش که سر میشکند دیوارش
صحبت عافیت گرچه خوش افتاد ای دل
جانب عشق عزیز است فرو مگذارش
صوفی سر خوش از این دست که کج کرد کلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ که به دیدار تو خو گر شده بود
ناز پرورد وصال است مجو آزارش
این رو تنها مخصوص یه اتفاق خاص که امروز افتاد نوشتم