تبليغاتX
مهتاب شب
سفر پنج است : اول به پای ؛دوم به دل ؛ سوم به همت ؛ چهارم به دیدار ؛ پنجم در فنای نفس .
 

این عکسی است که فضاپیمای وویجر از زمین گرفته است. عکسی که زمین را در فضای بیکران نشان می دهد. کارل ساگان فضانورد آمریکایی کتابی با همین عنوان نوشته است. در قسمتی از این کتاب می خوانیم:

دوباره به این نقطه نگاه کنید. همین جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم. تمام کسانی که دوستشان دارید٬ تمام کسانی که می شناسید٬ تمام کسانی که تابحال چیزی در موردشان شنیده اید٬ تمام کسانی که وجود داشته اند٬ زندگی شان را در اینجا سپری کرده اند. برآیند تمام خوشی ها و رنج های ما در همین نقطه جمع شده است. هزاران مذهب٬ ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگانشان از صحت آنها کاملا مطمئن بوده اند٬ تمامی شکارچیان و صیادان٬ تمامی قهرمانان و بزدلان٬ تمامی آفرینندگان و ویران کنندگان تمدن٬ تمامی پادشاهان و رعایا٬ تمامی زوج های جوان عاشق٬ تمامی پدران و مادران٬ کودکان امیدوار٬ مخترعان و مکتشفان٬ تمامی معلمان اخلاق٬ تمامی سیاستمداران فاسد٬ تمامی «ابرستاره ها»٬ تمامی رهبران کبیر٬ تمامی قدیسان و گناهکاران در تاریخِ گونه ما٬ آنجا زیسته اند٬ در این ذره غبار که در فضای بیکران در مقابل اشعه خورشید شناور است. زمین ذره ای خرد در مقابل عظمت جهان است. به رودهای خون که توسط امپراطوران و ژنرال ها بر زمین جاری شده٬ البته با عظمت و فاتحانه٬ بیاندیشید. این خونریزان٬ اربابان لحظاتی از قسمت کوچکی از این نقطه بوده اند. به بی رحمی های بی پایانی که ساکنان گوشه ای از این نقطه٬ توسط ساکنان گوشه دیگر (که از این فاصله نمیتوان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده اند بیاندیشید٬ چقدر اینان به کشتن یکریگر مشتاقند٬ چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند. تمامی شکوه و جلال ما٬ تمامی حس خود مهم بینی بی پایان ما٬ توهم اینکه ما دارای موقعیتی ممتاز در پهنه گیتی هستیم٬ به واسطه این عکس به چالش کشیده می شود. سیاره ما لکه ای گم شده در تاریکی کهکشانهاست. در این تیرگی و عظمت بی پایان٬ هیچ نشانه ای از اینکه کمکی از جایی میرسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد٬ دیده نمی شود.
زمین تنها جای شناخته شده است که قابلیت زیست دارد. هیچ جایی نیست
٬ حداقل در آینده نزدیک که گونه بشر بتواند به آنجا مهاجرت کند. مشاهدات٬ بله٬ استقرار٬ هنوز نه. خوشتان بیاید یا نه٬ زمین تنها جایی است که می توانیم روی پای مان بایستیم. گفته شده که فضانوردی تجربه ای است شخصیت ساز که فرد را فروتن می سازد. شاید هیچ تصویری بهتر از این٬ غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنیای کوچکش به نمایش نگذارد. برای من٬ این تصویر تاکیدی است بر مسئولیت ما در جهت برخورد مهربانانه تر ما با یکدیگر٬ و سعی در گرامی داشتن و حفظ کردن این نقطه آبی کمرنگ٬ تنها خانه ای که تاکنون شناخته ایم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 19:34  توسط سعیدسعیدی  | 

زمستان 85 ارتفاعات دهبار

به کجا چنان شتابان؟

                           گون از نسیم پرسید.

دل من گرفته زینجا..

                           هوس سفر نداری.......

 

چه دردیه دوری و انتظار......چقدر طولانی شدند روزای کوتاه....صبر داره تموم میشه. فکر نمی کردم اونی که به دوستاش صبور بودن و یاد میداد روزی خودش نتونه صبر کنه.... یک نفر که خیلی برام عزیزه بهم یاد داده که تو چنین شرایطی روزه صبر بگیرم..عمل کردنش سخته ولی دارم سعی میکنم. این چمدون سفر مثل اینکه امسال دلش آروم و قرار نداره...هنوز باز نشده باز هوای سفر بسرش زده.  چقدر برای رسیدن به  چیزای باارزش انرژی باید گذاشت.... من که در این راه تمام انرژی که دارم می زارم ..زمانی هم که تموم شد جونم و می زارم....... تو سفر قونیه ۲ چیز باازش بدست آوردم.....یکی شناخت مولانا و ارزش زندگی و دیگری وارد شدن یک نفر به زندگی من که خودش می دونه کیه. این ۲ چیز خیلی به هم ربط دارن...دست بدست هم دادن و زندگی رو زیبا کردن. زندگی زیباست ای زیباپسند....زیبه اندیشان به زیبایی رسند....آنقدر زیباست این بی بازگشت ....کز برایش می توان از جان گذشت .......به امید دیدار

 

        ای شب شادی همیشه بادی شادا

عمرت به درازی قیامت بادا

       در یاد من آتشی از صورت دوست

              ای غصه اگر تو زهره داری یادا.............

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 18:51  توسط سعیدسعیدی  | 

حضرت مولانا   

الا ای‌ شمس‌ تبریزی‌ چنان‌ مستم‌ از این‌ عالم‌            که‌ جز مستی‌ و سرمستی‌ دگر چیزی‌ نمی‌دانم‌

 

 

 شمس تبریزی 

من از عالم تو را تنها گزینم                 روا داری که من غمگین نشینم

  دل من چون قلم اندر کف توست          ز توست ار شادمان وگر حزینم

بجز آنچ تو خواهی من چه باشم           بجز آنچ نمایی من چه بینم

   گه از من خار رویانی گهی گل              گهی گل بویم و گه خار چینم

        مرا تو چون چنان داری چنانم               مرا تو چون چنین خواهی چنینم

             در آن خمی که دل را رنگ بخشی         چه باشم من چه باشد مهر و کینم 

تو بودی اول و آخر تو باشی                     تو به کن آخرم از اولینم

     چو تو پنهان شوی از اهل کفرم             چو تو پیدا شوی از اهل دینم

         بجز چیزی که دادی من چه دارم            چه می جویی ز جیب و آستینم

نویسنده : ۳۰ ما

 

اندیشه و غم را نبود هستی و تاب

آنجا که شرابست و ربابست و کباب

عیش ابدی نوش کنید ای اصحاب

چون سبزه و گل نهید لب بر لب آب

پير من و مراد من                               درد من و دوای من

فاش بگفتم اين سخن                        شمس من وخدای من  

كعبة من كنشت من                          مونس روزگار من  

دوزخ من بهشت من                          شمس من و خدای من

 

از امروز ما تصمیم داریم توی این وبلاگ دو نفری مطلب بنویسیم

نویسندگان این وبلاگ از امروز سعید و سیما هستن 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 23:42  توسط سعیدسعیدی  |