
iهشدار به تمام دوستان این روزها هر چی جوجه دارین بشمورین
که درست الان وقت جوجه شمردنه!!!!!!!!

iهشدار به تمام دوستان این روزها هر چی جوجه دارین بشمورین
که درست الان وقت جوجه شمردنه!!!!!!!!
جلالالدین محمد بلخی در ۶ ربیع الاول سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ (ولایتی در افغانستان امروزی) زاده شد. پدر او مولانا محمدبن حسین خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است.و نیز او را با لقب سلطان العلماء یاد کرده اند. بهاءولد از اکابر صوفیه واعاظم عرفا بودو خرقۀ او به احمد غزالی می پیوست. وی در علم عرفان و سلوک سابقه ای دیرین داشت و از آن رو که میانۀ خوشی با قیل وقال و بحث و جدال نداشت و علم و معرفت حقیقی را در سلوک باطنی می دانست و نه در مباحثات و مناقشات کلامی و لفظی، پرچمداران کلام و جدال با او از سر ستیز در آمدنداز آن جمله فخرالدین رازی بود که استاد سلطان محمد خوارزمشاه بود و بیش از دیگران شاه را بر ضد او برانگیخت. به درستی معلوم نیست که سلطان العلماء در چه سالی از بلخ کوچید، به هر حال جای درنگ نبود و جلال الدین محمد ۱۳ سال داشت که سلطان العلماءرخت سفر بر بست و بلخ و بلخیان را ترک گفت و سوگند یاد کرد که تا محمد خوارزمشاه بر تخت جهانبانی نشسته به شهر خویش باز نگردد. پس شهر به شهر و دیار به دیار رفت و در طول سفر خود با فریدالدین عطار نیشابوری نیز ملاقات داشت و بالاخره علاءالدین کیقباد قاصدی فرستاد و او را به قونیه دعوت کرد. او از همان بدو ورود به قونیه مورد توجه عام و خاص قرار گرفت.
سرانجام شمع وجود سلطان العلماء در حدود سال ۶۲۸ هجری قمری خاموش شد و در دیار قونیه به خاک سپرده شد. درآن زمان مولانا جلال الدین گام به بیست و پنجمین سال حیات خود مینهاد، مریدان گرد او ازدحام کردند و از او خواستند که برمسند پدر تکیه زند و بساط وعظ و ارشاد بگسترد.
| همه کردند رو به فرزندش | که تویی در جمال مانندش | |
| شاه ما زین سپس تو خواهی بود | از تو خواهیم جمله مایه و سود |
سید برهان الدین محقق ترمذی مرید صدیق و پاکدل پدر مولانا بود و نخستین کسی که مولانا را به وادی طریقت راهنمایی کرد. وی ناگهان بار سفر بر بست تابه دیدار مرشد خود سلطان العلماء د رقونیه برسد. شهر به شهر راه پیمود تا اینکه به قونیه رسید و سراغ سلطان العلما را گرفت غافل از آنکه او یکسال پیش ا زاین خرقه تهی کرده و از دنیا رفته بود.
وقتی که سید نتوانست به دیدار سلطان العلماء نائل شود رو به مولانا کرد و گفت در باطن من علومی است که از پدرت به من رسیده این معانی را از من بیاموز تا خلف صدق پدر شود. مولانا نیز به دستور سید به ریاضت پرداخت و مدت نه سال با او همنشین بود و زان پس برهان الدین رحلت کرد.
| بود در خدمتش به هم نه سال | تا که شد مثل او به قال و به حال |
هله ای پری شبرو ، که زخلق نا پدیدی
به خدا به هیچ خانه ، تو چنین چراغ دیدی ؟
هله ، آسمان عالی ! زتو خوش همه حوالی
سفری دراز کردی ، به مسافران رسیدی
تو بگو _ و گر نگویی به خدا که من بگویم _
که « چرا ستارگان را سوی کهکشان کشیدی؟ »
سخنی ز نسر طایر ، طلبیدم از ضمایر
که « عجب ، در آن چمنها که ملک بود ، پریدی ؟»
بزد آه سرد و گفتا که « بر آن در است قفلی
که بجز عنایت شه ، نکند بر او کلیدی . »
هله ، عشق ! عاشقان را مسافران جان را
خوش و نوش و شادمان کن ، که هزار روز عیدی
تو چو یوسف جمالی که زناز و لا ابالی
به در آمدی و حالی کف عاشقان گزیدی
خمش ! ار چه دادی داری ، طرب و گشاد داری
به چنین گشاده گویی که روان بایزیدی
درست یکسال پیش توی هتل باراچیلاغ منتظر بودم که صبح بشه برم حرم
دلم خیلی برای کونیا سخت تنگ شده
اینجا اونجایی بود که حضرت مولانا هدیه بهم داد درست یکسال از دریافت اون هدیه میگذره
و من و سیما یکساله که با هم هستیم .
امسال نتونستیم بریم اما لحظه شماری میکنیم برای رسیدن و دیدن قبة الخضرا حضرت دوست
زین دو هزاران من و ما ای عجبا ، من چه منم !
گوش بنه عربده را ، دست منه بر دهنم
چون که من از دست شدم ، در ره من شیشه منه
ور بنهی ، پا بنهم ، هر چه بیابم شکنم
زانکه دلم هر نفسی دنگ خیال تو بود
گر طربی ، در طربم ؛ گر حزنی در حزنم
تلخ کنی ، تلخ شوم ؛ لطف کنی لطف شوم
با تو خوش است ، ای صنم لب شکر خوش ذقنم
اصل تویی ، من چه کسم ؟ آینه ای در کف تو
هر چه نمایی بشوم ؛ آینه ممتحنم
تو به صفت سرو و جمن ، من به صفت سایه تو
چون که شدم سایه گل ، پهلوی گل خیمه زنم
بی تو اگر گل شکنم ، خار شود در کف من
ور همه خارم ، زتو من جمله گل و یاسمنم
دم به دم از خون جگر ساغر خونابه کشم
هر نفسی کوزه خود بر در ساقی شکنم
دست برم هر نفسی سوی گریبان بتی
تا بخراشد رخ من ، تا بدرد پیرهنم
لطف صلاح دل و دین تافت میان دل من
شمع دل است او به جهان ، من کیم ؟ او را لگنم
این روزها داره دوری کم کم یکسال میشه . دلم یه جورایی تنگ شده به قول آقا رضا کمی این دل
کیسه میخواد، به هر حال ...........
یا هو !!!
هله ای دل هله ای دل هله نومید نباشی
که در این راه هزاران دل بشکسته بباید
هله نومید نباشید که چنین یار در این راه
هزاران بکند ناز که باید بکشی از دل و از جان
هله ای دل تو همینی که تو را راست بکردند
که بیابی غم خود را و نگویی تو شکایت
هله ای دل هله ای دل هله نومید نباشی
که ازاین در به سلامت به در آیی تو به آخر
هله این روز بخواهد که گذشتن و نماند
هله آن روز ببینم که به آن ره به سلامت
گذری مست نماییم همه سر خوش همه سرمست
هله ای دل هله ای هله نومید نباشی
که نگویند به تو راز دو عالم هله ای دل هله ای دل
تو بخوانی همه عمرت و بدانی که تو هیچی
همه آن پیش تو باشد هم آن خویش تو باشد
چه بگویم چه بگویم غم خود را که نخواهم تو بدانی
که در این راه چه سخت است رسیدن و گذشتن
و چه سخت است که ماندن بر این خانه خمار
هله ای دل هله ای دل هله نومید نباشی
