ای سبزی هر درخت و هر باغ و گیا
ای دولت و اقبال من و کار و کیا
ای خلوت و ای سماع و اخلاص و ریا
بیحضرت تو این همه سوداست بیا
بود بقالی و او را طوطیی خوش نوا و سبز و گویا طوطیی
بر دكان بودی نگهبان دكان نكته گفتی با همه سوداگران
در خطاب آدمی ناطق بدی در نوای طوطیان حاذق بدی
خواجه روزی سوی خانه رفته بود بر دکان طوطی نگهبانی نمود
گربه ای بر جست ناگه از دکان بهر موشی، طوطیک از بیم جان
جست از صدر دكان، سویی گریخت شیشه های روغن ُگل را بریخت
از سوی خانه بیامد خواجه اش بر دكان بنشست فارغ خواجه وش
دید پُر روغن دكان و جاش چرب بر سرش زد، گشت طوطی كل ز ضرب
سیما/