تبليغاتX
مهتاب شب
سفر پنج است : اول به پای ؛دوم به دل ؛ سوم به همت ؛ چهارم به دیدار ؛ پنجم در فنای نفس .
 

 

ابوسعيد را گفتند : كسى را مى ‏شناسيم كه مقام او آن چنان است كه بر روى آب راه مى ‏رود.
شيخ گفت : كار دشوارى نيست ؛ پرندگانى نيز باشند كه بر روى آب پا مى ‏نهند و راه مى ‏روند.
گفتند : فلان كس در هوا مى ‏پرد. گفت : مگسى نيز در هوا بپرد.
گفتند : فلان كس در يك لحظه ، از شهرى به شهرى مى‏ رود.
گفت : شيطان نيز در يك دم ، از شرق عالم به مغرب آن مى ‏رود. اين چنين چيزها ، چندان مهم و قيمتى نيست.
مرد آن باشد كه در ميان خلق نشيند و برخيزد و بخسبد و با مردم داد و ستد كند و با آنان در آميزد و يك لحظه از خداى غافل نباشد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 18:18  توسط سعیدسعیدی  | 

زخاک من اگر گندم بر آید

از آن گر نان پزی مستی فزاید

خمیر و نانبا دیوانه گردد

تنورش بیت مستانه سراید

اگر برگور من آیی زیارت

ترا خر پشته ام رقصان نماید

میا بی دف به گور من برادر!

که در بزم خدا غمگین نشاید.

(حضرت دوست )

در هوای دیدار مجددش روز شماری میکنم و در این کوشه دنیا به انتظار آن زمان نشسته ام که

باز سالی بگذرد و به دیدارش بشتابم .

حالا احساس ناصر رو درک میکنم که میگفت یکسال برگهای تقویم رو کندم تا  آذر برسه

و به دیدار حضرت عشق برم !!!!!!!!!!!

الان روزگار من هم به روزشماری افتاده

هله ای دل هله ای دل هله نومید نباشی 

که در این راه هزاران دل بشکسته بباید

هله نومید نباشید که چنین یار در این راه

هزاران بکند ناز که باید بکشی از دل و از جان

هله ای دل تو همینی که تو را راست بکردند

که بیابی غم خود را و نگویی تو شکایت

هله ای دل هله ای دل هله نومید نباشی

که ازاین در به سلامت به در آیی تو به آخر 

هله این روز بخواهد که گذشتن و نماند

هله آن روز ببینم که به آن ره به سلامت

گذری مست نماییم همه سر خوش همه سرمست

هله ای دل هله ای هله نومید نباشی

که نگویند به تو راز دو عالم هله ای دل هله ای دل

تو بخوانی همه عمرت و بدانی که شموست

همه آن پیش تو باشد هم آن خویش تو باشد

چه بگویم چه بگویم غم خود را که نخواهم تو بدانی

که در این راه چه سخت است رسیدن و گذشتن

و چه سخت است که ماندن بر این خانه خمار

هله ای دل هله ای دل هله نومید نباشی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 10:45  توسط سعیدسعیدی  | 

 

تنگ چون بر من شد آن منزلگهم

لاجرم بگذشتم از دنیای خود

باز بستم کوله بار یک سفر

رفتم و بگذشتم از مأوای خود

باز اینک این من و بار سفر

کوله باری خالی از ره توشه ها

لیک تنها مملو از صد خاطره

هر یکی همچون هزاران خوشه ها

تا چه پیش آید نمی دانم دگر ...

 

                          

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 22:2  توسط سعیدسعیدی  | 

 

آن کیست ، ای خدا ، کزین دام خامشان

ما را همی کشد به سوی خود کشان کشان ؟

ای آنکه می کشی تو گریبان جان ما

از جمع سرکشان به سوی جمع سرخوشان

بگرفته گوش ما و بشوریده هوش ما

ساقی با هشانی و آرام بی هشان

بی دست می کشی تو و بی تیغ می کشی

شاگرد چشم تو نظر بی گنه کشان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 17:38  توسط سعیدسعیدی  |