تبليغاتX
مهتاب شب
 

 

ابوسعيد را گفتند : كسى را مى ‏شناسيم كه مقام او آن چنان است كه بر روى آب راه مى ‏رود.
شيخ گفت : كار دشوارى نيست ؛ پرندگانى نيز باشند كه بر روى آب پا مى ‏نهند و راه مى ‏روند.
گفتند : فلان كس در هوا مى ‏پرد. گفت : مگسى نيز در هوا بپرد.
گفتند : فلان كس در يك لحظه ، از شهرى به شهرى مى‏ رود.
گفت : شيطان نيز در يك دم ، از شرق عالم به مغرب آن مى ‏رود. اين چنين چيزها ، چندان مهم و قيمتى نيست.
مرد آن باشد كه در ميان خلق نشيند و برخيزد و بخسبد و با مردم داد و ستد كند و با آنان در آميزد و يك لحظه از خداى غافل نباشد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سعیدسعیدی در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت 18:18 | Donbaleh Balatarin

زخاک من اگر گندم بر آید

از آن گر نان پزی مستی فزاید

خمیر و نانبا دیوانه گردد

تنورش بیت مستانه سراید

اگر برگور من آیی زیارت

ترا خر پشته ام رقصان نماید

میا بی دف به گور من برادر!

که در بزم خدا غمگین نشاید.

(حضرت دوست )

در هوای دیدار مجددش روز شماری میکنم و در این کوشه دنیا به انتظار آن زمان نشسته ام که

باز سالی بگذرد و به دیدارش بشتابم .

حالا احساس ناصر رو درک میکنم که میگفت یکسال برگهای تقویم رو کندم تا  آذر برسه

و به دیدار حضرت عشق برم !!!!!!!!!!!

الان روزگار من هم به روزشماری افتاده

هله ای دل هله ای دل هله نومید نباشی 

که در این راه هزاران دل بشکسته بباید

هله نومید نباشید که چنین یار در این راه

هزاران بکند ناز که باید بکشی از دل و از جان

هله ای دل تو همینی که تو را راست بکردند

که بیابی غم خود را و نگویی تو شکایت

هله ای دل هله ای دل هله نومید نباشی

که ازاین در به سلامت به در آیی تو به آخر 

هله این روز بخواهد که گذشتن و نماند

هله آن روز ببینم که به آن ره به سلامت

گذری مست نماییم همه سر خوش همه سرمست

هله ای دل هله ای هله نومید نباشی

که نگویند به تو راز دو عالم هله ای دل هله ای دل

تو بخوانی همه عمرت و بدانی که شموست

همه آن پیش تو باشد هم آن خویش تو باشد

چه بگویم چه بگویم غم خود را که نخواهم تو بدانی

که در این راه چه سخت است رسیدن و گذشتن

و چه سخت است که ماندن بر این خانه خمار

هله ای دل هله ای دل هله نومید نباشی

 

 

+ نوشته شده توسط سعیدسعیدی در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت 10:45 | Donbaleh Balatarin

 

تنگ چون بر من شد آن منزلگهم

لاجرم بگذشتم از دنیای خود

باز بستم کوله بار یک سفر

رفتم و بگذشتم از مأوای خود

باز اینک این من و بار سفر

کوله باری خالی از ره توشه ها

لیک تنها مملو از صد خاطره

هر یکی همچون هزاران خوشه ها

تا چه پیش آید نمی دانم دگر ...

 

                          

 

+ نوشته شده توسط سعیدسعیدی در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 22:2 | Donbaleh Balatarin

 

آن کیست ، ای خدا ، کزین دام خامشان

ما را همی کشد به سوی خود کشان کشان ؟

ای آنکه می کشی تو گریبان جان ما

از جمع سرکشان به سوی جمع سرخوشان

بگرفته گوش ما و بشوریده هوش ما

ساقی با هشانی و آرام بی هشان

بی دست می کشی تو و بی تیغ می کشی

شاگرد چشم تو نظر بی گنه کشان

+ نوشته شده توسط سعیدسعیدی در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 17:38 | Donbaleh Balatarin
 

بعد از ده ماه باز برگشتم یزد هوا خیلی سردشده و حدود ۱۵ سانتی برف باریده

چند تا عکس میگذارم تا بعد گزارش سفر رو بگذارم

میدونم دیگه اگر این جمله رو بنویسم سرم بریده میشه از بس من بد قولی

کردم توی نوشتن گزارش برنامه ها و سفر ها اما شرمنده دیگه

امیر چخماق و نخل عزا داری محرم

+ نوشته شده توسط سعیدسعیدی در پنجشنبه بیستم دی 1386 و ساعت 21:10 | Donbaleh Balatarin