
زخاک من اگر گندم بر آید
از آن گر نان پزی مستی فزاید
خمیر و نانبا دیوانه گردد
تنورش بیت مستانه سراید
اگر برگور من آیی زیارت
ترا خر پشته ام رقصان نماید
میا بی دف به گور من برادر!
که در بزم خدا غمگین نشاید.
(حضرت دوست )
در هوای دیدار مجددش روز شماری میکنم و در این کوشه دنیا به انتظار آن زمان نشسته ام که
باز سالی بگذرد و به دیدارش بشتابم .
حالا احساس ناصر رو درک میکنم که میگفت یکسال برگهای تقویم رو کندم تا آذر برسه
و به دیدار حضرت عشق برم !!!!!!!!!!!
الان روزگار من هم به روزشماری افتاده
هله ای دل هله ای دل هله نومید نباشی
که در این راه هزاران دل بشکسته بباید
هله نومید نباشید که چنین یار در این راه
هزاران بکند ناز که باید بکشی از دل و از جان
هله ای دل تو همینی که تو را راست بکردند
که بیابی غم خود را و نگویی تو شکایت
هله ای دل هله ای دل هله نومید نباشی
که ازاین در به سلامت به در آیی تو به آخر
هله این روز بخواهد که گذشتن و نماند
هله آن روز ببینم که به آن ره به سلامت
گذری مست نماییم همه سر خوش همه سرمست
هله ای دل هله ای هله نومید نباشی
که نگویند به تو راز دو عالم هله ای دل هله ای دل
تو بخوانی همه عمرت و بدانی که شموست
همه آن پیش تو باشد هم آن خویش تو باشد
چه بگویم چه بگویم غم خود را که نخواهم تو بدانی
که در این راه چه سخت است رسیدن و گذشتن
و چه سخت است که ماندن بر این خانه خمار
هله ای دل هله ای دل هله نومید نباشی