
آنقدر آرام ترانه ای را نجوا میکرد
گفتم : برایمان بلند تر بخوان
گفت : پرندها آماده خواب دارن میشن نمی خوام آرامششون بهم بخوره
در دلم فقط گفتم کاش من هم .................................
شکر میکنم خورشید را نورش بر وجودم میتابد و روشن میکند خانه ام را
نورش هر صبحگاهان بر پوستم میتابد و بیدار میکند تک تک سلولهای صورتم را
شکر میکنم قدرت رودخانه را که صدایش گوشم را شستشو میدهد و روانم را
آبش پاکیزه میکند وجودم را ٬ لبریز میکند جام تهی ام را و سرشار میکند وجودم را
شکر میکنم کوه را که با صلابت سایه افکنده بر سرم
و از اعماق وجودش ٬ از درون قلبش هدیه میدهد مرا
شکر میکنم باد را که میوزد بر موهایم و پریشان میکند
آری احساس پدر دار بودن را در وجودم تداعی میکند پدری که دست نوازش بر گیسوان
فرزندش کشیده است
شکر میکنم آتش را که روشن و گرم میکند محفل شبانه ما را
وچه زیباست میگساری در زیر نور آتش پر کردن ساغر وجود از نور آتش
شکر میکنم ارس را که آموخت بر همه ما ٬ سر افرازی ٬ سربلندی ٬ استواری
و قدرت مقابله با تمام مشکلات طبیعت را ٬ایستادنی آرام در مقابل تمام ناملایمات
شکر میکنم دو پایم را شکر ٬ شکر که مرا به بلندای زمین می برد هنوز
و شکر میکنم ایزد منان را که اینها را تنها در یک پلک بر هم زدن آفرید