تبليغاتX
مهتاب شب
سفر پنج است : اول به پای ؛دوم به دل ؛ سوم به همت ؛ چهارم به دیدار ؛ پنجم در فنای نفس .
بر خودم واجب دیدم این مطلب رو از سایت دوست بسیار عزیزم جناب آقای محمد تاجران لینک کنم

و برای ایشون آرزوی موفقیت در تلاش بی پایانی رو که در پیش دارن بکنم

بیکران

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 21:13  توسط سعیدسعیدی  | 
چند وقت بود عکسی از ارس این گیاه سر بلند توی وب لاگ نگذاشته بودم

جای این دوتاعکس واقعا خالی بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 21:44  توسط سعیدسعیدی  | 
 

سکوتی سخت در درونم فریاد میزند

آری به این سوی زمین آمدم تا آرامشی بدست آورم

لیک لیک همان نقطه امیدی را که نیز در دل داشتم از دست دادم

سخت است سخت زمانی که میبینی تویی و بیابان تک وتنها در بیابانی برهوت

تنها نور امید تو ستارگان است نه نور خانه ای در دل رملستان

خانه ای که شاید خسته جانی در بر روی مسافری باز کند

هر گاه در خود فرو میروم تنها چیزی که میابم باز همان تنهایی است

درست است شانه هایم قویست نه برای خودم

شانه هایم برای گریه دیگران قویست

وچه آسان این شانه های قوی میلرزد در هنگام تنهایی

سخت است سخت اما چاره ای نیست اگر لحظه ای به ایستم

شاید توانی برای حرکت دوباره در تن رنجورم نماند

و باز در حرکت نیز تنهایم

واین خود تنهایی که مرا به جلو میراند

یا بهتر بگویم مرا به خود میخواند

میروم.........اما نمی پرسم زخویش ره کجا .........؟؟؟؟؟
منزل کجا...............؟؟؟؟

مقضود چیست...........؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 11:39  توسط سعیدسعیدی  | 
 

امروز یه اتفاقی افتاد که بهتر دیدم که دوباره یه مطلب کوچیک بزار

توی جاده میومدم که باز هوای حافظ زد به سرم

گوشه ای نگه داشتم دیوان رو باز کردم

درست هم چیزی که باید می آمد درست همانی را که انتظارش رو داشتم

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشد

خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش

جای آن است که خون موج زند در دل لعل

زین تغابن که خزف میشکند بازارش

بلبل ار فیض گل آموخت سخن ورنه نبود

این همه قول وغزل تعبیه در منقارش

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

ای که از کوچه معشوقه ما میگذری

بر حذر باش که سر میشکند دیوارش

صحبت عافیت گرچه خوش افتاد ای دل

جانب عشق عزیز است فرو مگذارش

صوفی سر خوش از این دست که کج کرد کلاه

به دو جام دگر آشفته شود دستارش

دل حافظ که به دیدار تو خو گر شده بود

ناز پرورد وصال است مجو آزارش

این رو تنها مخصوص یه اتفاق خاص که امروز افتاد نوشتم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 17:1  توسط سعیدسعیدی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 12:24  توسط سعیدسعیدی  | 
لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

ای به غفلت نخراشی صورتم را تیغ

ای به غفلت مپریشانی زلفکم را دست

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز میلرزد دل و دستم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 14:9  توسط سعیدسعیدی  | 
 

یاری اندر کس نمیبینم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 11:57  توسط سعیدسعیدی  |