تبليغاتX
مهتاب شب
سفر پنج است : اول به پای ؛دوم به دل ؛ سوم به همت ؛ چهارم به دیدار ؛ پنجم در فنای نفس .
 

باز جاده داره صدا ميزنه 

 و هر روز صداي جاده بلند تر از ديروزه

 جاده داره فرياد ميزنه بيابيا كه من منتظرم

تا از من عبور كني من تو را به انتها خود دعوت ميكنم

در حالي كه ميدانم اين جاده انتهايي ندارد باز به پيش ميرم

به پیش میرم تا تجربه کنم دیداری دیگر را

در حالی که می دانم این جاده تا افق نیز ادامه دارد

و در افق نیز باز تا افق دیگر این جاده ایت که جریان دارد

لاجرم باید پاسخ داد به دعوت دوستی قدیمی

پس گام در راه مینهم تا پاسخی گفته باشم به دعوت جاده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 16:10  توسط سعیدسعیدی  | 
برام زیاد امتحان یا مدرکش مهم نبود فقط توی این دوره کلی شیطونی کردم

کلی یاد اون روزها که توی دانشگاه همه رو سر کار میگذاشتیم

یاد اون روزها بخیر که روح ظاهر میکردیم

همه بچه ها گریه میکردن مخصوصا رسول با اون سیبیلهای از بناگوش در رفتش

که زار زار گریه میکرد

یادش بخیر  

یاد دعواهامون همیشه با حمید سر ظرف شستن

یا حسین که از همه تنبل تر بود البته توی کارخونه

یا احسان که همیشه تلفن کنار گوشش بود و حرف میزد

ما توی اون اتاق گوش میکردیم

چقدر شیطون بودیم اون موقع

واقعا یاد اون روزها بخیر

و حالا هر کدوممون یه گوشه دنیا

حتی ماهی هم احوال هم رو نمی پرسیم

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 13:21  توسط سعیدسعیدی  | 
سلام بالاخره تونستم یه فرصتی پیدا کنم که باز بیام درست یه هفته بود که کلاس داشتم

اما ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فکر نکنم موفق شده باشم توی امتحان پایان دوره

اما بگذریم لااقل چند تا دوست خوب پیدا کردم که شاید بتونن کمکی باشند برای

رسیدن به اون سفر بزرگ اون سفری که دیگه داره تمام روحم رو تسخیر میکنه

خدا کنه مرتضی زود تر بر گرده تا شروع کنیم برنامه رو خدا کنه

این هفته تصیم دارم برم چشمه سبز البته اگر خدا بخواهد و رئیس اجازه بده

یه دو شبی میخوام برم چشمه تا استراحتی کتم امروز داشتم عکسهای چشمه

رو نگاه میکردم مرتضی با اون قلابش یادش بخیر !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

انشالله که جور بشه بریم حسین هم می آید

دعا کنید برم تا براتون کلی عکس بگیرم این رو قول میدم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 19:4  توسط سعیدسعیدی  |