تبليغاتX
مهتاب شب
بر خودم واجب دیدم این مطلب رو از سایت دوست بسیار عزیزم جناب آقای محمد تاجران لینک کنم

و برای ایشون آرزوی موفقیت در تلاش بی پایانی رو که در پیش دارن بکنم

بیکران

 

 

 

+ نوشته شده توسط سعیدسعیدی در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 و ساعت 21:13 | Donbaleh Balatarin
چند وقت بود عکسی از ارس این گیاه سر بلند توی وب لاگ نگذاشته بودم

جای این دوتاعکس واقعا خالی بود

+ نوشته شده توسط سعیدسعیدی در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 و ساعت 21:44 | Donbaleh Balatarin
 

سکوتی سخت در درونم فریاد میزند

آری به این سوی زمین آمدم تا آرامشی بدست آورم

لیک لیک همان نقطه امیدی را که نیز در دل داشتم از دست دادم

سخت است سخت زمانی که میبینی تویی و بیابان تک وتنها در بیابانی برهوت

تنها نور امید تو ستارگان است نه نور خانه ای در دل رملستان

خانه ای که شاید خسته جانی در بر روی مسافری باز کند

هر گاه در خود فرو میروم تنها چیزی که میابم باز همان تنهایی است

درست است شانه هایم قویست نه برای خودم

شانه هایم برای گریه دیگران قویست

وچه آسان این شانه های قوی میلرزد در هنگام تنهایی

سخت است سخت اما چاره ای نیست اگر لحظه ای به ایستم

شاید توانی برای حرکت دوباره در تن رنجورم نماند

و باز در حرکت نیز تنهایم

واین خود تنهایی که مرا به جلو میراند

یا بهتر بگویم مرا به خود میخواند

میروم.........اما نمی پرسم زخویش ره کجا .........؟؟؟؟؟
منزل کجا...............؟؟؟؟

مقضود چیست...........؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط سعیدسعیدی در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 و ساعت 11:39 | Donbaleh Balatarin
 

امروز یه اتفاقی افتاد که بهتر دیدم که دوباره یه مطلب کوچیک بزار

توی جاده میومدم که باز هوای حافظ زد به سرم

گوشه ای نگه داشتم دیوان رو باز کردم

درست هم چیزی که باید می آمد درست همانی را که انتظارش رو داشتم

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشد

خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش

جای آن است که خون موج زند در دل لعل

زین تغابن که خزف میشکند بازارش

بلبل ار فیض گل آموخت سخن ورنه نبود

این همه قول وغزل تعبیه در منقارش

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

ای که از کوچه معشوقه ما میگذری

بر حذر باش که سر میشکند دیوارش

صحبت عافیت گرچه خوش افتاد ای دل

جانب عشق عزیز است فرو مگذارش

صوفی سر خوش از این دست که کج کرد کلاه

به دو جام دگر آشفته شود دستارش

دل حافظ که به دیدار تو خو گر شده بود

ناز پرورد وصال است مجو آزارش

این رو تنها مخصوص یه اتفاق خاص که امروز افتاد نوشتم

+ نوشته شده توسط سعیدسعیدی در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 و ساعت 17:1 | Donbaleh Balatarin

+ نوشته شده توسط سعیدسعیدی در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 و ساعت 12:24 | Donbaleh Balatarin
لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

ای به غفلت نخراشی صورتم را تیغ

ای به غفلت مپریشانی زلفکم را دست

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز میلرزد دل و دستم

+ نوشته شده توسط سعیدسعیدی در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 و ساعت 14:9 | Donbaleh Balatarin
 

یاری اندر کس نمیبینم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سعیدسعیدی در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 و ساعت 11:57 | Donbaleh Balatarin
+ نوشته شده توسط سعیدسعیدی در جمعه بیست و یکم مهر 1385 و ساعت 20:52 | Donbaleh Balatarin
 

درمحفل خود راه مده همچو منی را
که افسرده دل افسرده کند انجمنی را

+ نوشته شده توسط سعیدسعیدی در جمعه بیست و یکم مهر 1385 و ساعت 16:57 | Donbaleh Balatarin
 
يک روز رسد غمي به اندازه کوه
يک روز رسد نشاط به اندازه دشت
 افسانه زندگي چنين است گلم
در سايه کوه بايد از دشت گذشت
+ نوشته شده توسط سعیدسعیدی در سه شنبه هجدهم مهر 1385 و ساعت 10:49 | Donbaleh Balatarin