تبليغاتX
مهتاب شب
سفر پنج است : اول به پای ؛دوم به دل ؛ سوم به همت ؛ چهارم به دیدار ؛ پنجم در فنای نفس .
دیر زمانیست که دیگر بویی از دیار یار به مشامم نمیرسد

آری دیر زمانیست که دیگر دیدن شیر باد وبینالود آن لذت گذشته را برایم ندارد

آری دیگر توان صعود در تنم باقی نمانده

تو خود میدانی که این قلب بیمارم دیگر نمیتواند در برابر آن شیب تند دوام بیاورد

آری از زمانی که رفتی بر من چه سان سخت گذشت

بر من بسیار سخت گذشت صعود انفرادی

وسخت تر از آن می دانی چه بود؟؟؟؟؟؟؟

تنها بودن در کوه تنهای تنها و با خاطرات دست به گریبان بودن

وسخت تر از آن آن است که باز گردی از کوه و امیدی برای بازگشت مجدد نداشته باشی

هر بار که می آیی خدا را شکر کنی که یک بار دیگر به کوه آمدی

سخت است سخت !!!!!!!!!!!!!

و میدانی وهر روز با تمام وجود احساس میکنی که

 سکوتی سخت در راه است

سکوتی سخت تر از سنگ خارا

و لحظه ها را تنها برای رسیدن به آن لحظه سکوت طی کردن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 22:13  توسط سعیدسعیدی  | 
 

سلام من به تو ای پر صلابت

سلام من به تو ای گیسوان سفید

سلام من به تو ای پدر ای کوه

سلام بر ارسها

 سلام بر فلسکه

سلام بر شیرباد همچون شیر

سلام بر تمام ارتفاعات پوشیده از برف

و سلام بر تمام فرزندان آنها که در دامنه هایشان بزرگ شدند

و قدکشیدند و بازی کردند

و در آغوشت چه آرام به خواب رفتند

وچه زیبا به استقبالشان میرفت این پدر با دسته ای از گونهای همیشه مقاوم

و از یاد نبریم چشمه ها را چشمه سبز را و چشمه گیلاس را

حتی لحظه ای فراموش نکنیم هفت حوض را برکه را کردینه را

و به یاد آوریم چه شبها و روزهایی برما در هزار مسجد چه گذشت

و در ارسها چگونه بود وچه اتفاق افتاد

و آیا میشود نور دل بیابان را فراموش کرد

چراغ راه را همان ماه را

هر مهتاب شب همچون دیوانگان همچون عاشقان مست به راه می افتادیم

برای پیوستن به پدر

و آیا میشود از یاد برد آخرین مهتاب شب را که همدوش برادرم بودم

چه سفری داشتیم آن شب!!!!!!!!!

تا آسمان هفتم وشاید بالاتر

وچه لذتی دارد تماشای ماه مهتاب شب ، بدر کامل از آن بالا!!!!!!!!!!

لذتی که هیچ کس قادر به توصیف آن نیست

و به حقیقت درست گفت برادرم که امشب تنها من هستم و تو ، ماه

پدر واین ارسها که سالیان درازیست در انتظار حضور ما در این مکان بوده اند 

و حال نمیدانم او کجاست

زنده است یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟َ
آه ای بادیه نشینان

ای همراهان طوفان

ای برادران رملها و ریگزارها

خبری دارید از برادرم

برادرم را میگویم که فنسها برایش قفس بودند و عبور از آنها برایش پرواز

برادرم که خانه اش دامان چشمه سبز بود نه دام غربت

خبری هرچند کوچک

من به دنبال آنم آگاهم کنید!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 19:9  توسط سعیدسعیدی  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 0:13  توسط سعیدسعیدی  |