تبليغاتX
مهتاب شب
سفر پنج است : اول به پای ؛دوم به دل ؛ سوم به همت ؛ چهارم به دیدار ؛ پنجم در فنای نفس .
چه کنم این دل من غم دارد

روزها میگذرد و تو را کم دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 1:16  توسط سعیدسعیدی  | 

خستگی در تمام وجودم رسوخ کرده است

خستگی مفرطی که در تمام تار و پودم روحم نفوذ کرده

آری از زمانی که رفتی تنها آرزویم بازگشت توست نه چیز دیگری

آری آری باز گرد که این روح شکسته بال تاب و توان نشستن در ابتدای جاده انتظار را ندارد

دقیقه ها تبدیل به ساعت شدند ساعتها محکوم به روز و روزها تبدیل به هفته شد و هفته ها

لاجرم به ماه و اینک چند ماهی است که دیگر از تو خبری نیست و گویی تو قصد بازگشت نداری

میترسم میترسم از زمانی که دیگر نتوانم دیگر خسته شوم از انتظار بازگشتند

میهراسم از روزی که باز گردی و توانی در تنم نباشد

میهراسم میهراسم از آن روز

میدانم که مرگ گریز ناپذیر است و میدانم که جسم خسته ام شاید نتواند ماهی دیگر را

برای بازگشتند سر کند

تو خود می دانی برای باز گشتت این قلب بیمارم بارها و بارها با مرگ دست به گریبان شده

در مصافی سخت سخت دردناک و تنها برای دیدار مجدد تو تا به حال دوام آورده است

تو خود میدانی که این تن بیمار شاید نتواند دوام آورد پس راه بازگشت در پیش بگیر

و بازگرد

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 21:27  توسط سعیدسعیدی  |