روزها میگذرد و تو را کم دارد
خستگی در تمام وجودم رسوخ کرده است
خستگی مفرطی که در تمام تار و پودم روحم نفوذ کرده
آری از زمانی که رفتی تنها آرزویم بازگشت توست نه چیز دیگری
آری آری باز گرد که این روح شکسته بال تاب و توان نشستن در ابتدای جاده انتظار را ندارد
دقیقه ها تبدیل به ساعت شدند ساعتها محکوم به روز و روزها تبدیل به هفته شد و هفته ها
لاجرم به ماه و اینک چند ماهی است که دیگر از تو خبری نیست و گویی تو قصد بازگشت نداری
میترسم میترسم از زمانی که دیگر نتوانم دیگر خسته شوم از انتظار بازگشتند
میهراسم از روزی که باز گردی و توانی در تنم نباشد
میهراسم میهراسم از آن روز
میدانم که مرگ گریز ناپذیر است و میدانم که جسم خسته ام شاید نتواند ماهی دیگر را
برای بازگشتند سر کند
تو خود می دانی برای باز گشتت این قلب بیمارم بارها و بارها با مرگ دست به گریبان شده
در مصافی سخت سخت دردناک و تنها برای دیدار مجدد تو تا به حال دوام آورده است
تو خود میدانی که این تن بیمار شاید نتواند دوام آورد پس راه بازگشت در پیش بگیر
و بازگرد