تبليغاتX
مهتاب شب
دیر زمانیست که دیگر بویی از دیار یار به مشامم نمیرسد

آری دیر زمانیست که دیگر دیدن شیر باد وبینالود آن لذت گذشته را برایم ندارد

آری دیگر توان صعود در تنم باقی نمانده

تو خود میدانی که این قلب بیمارم دیگر نمیتواند در برابر آن شیب تند دوام بیاورد

آری از زمانی که رفتی بر من چه سان سخت گذشت

بر من بسیار سخت گذشت صعود انفرادی

وسخت تر از آن می دانی چه بود؟؟؟؟؟؟؟

تنها بودن در کوه تنهای تنها و با خاطرات دست به گریبان بودن

وسخت تر از آن آن است که باز گردی از کوه و امیدی برای بازگشت مجدد نداشته باشی

هر بار که می آیی خدا را شکر کنی که یک بار دیگر به کوه آمدی

سخت است سخت !!!!!!!!!!!!!

و میدانی وهر روز با تمام وجود احساس میکنی که

 سکوتی سخت در راه است

سکوتی سخت تر از سنگ خارا

و لحظه ها را تنها برای رسیدن به آن لحظه سکوت طی کردن

+ نوشته شده توسط سعیدسعیدی در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 و ساعت 22:13 | Donbaleh Balatarin
 

سلام من به تو ای پر صلابت

سلام من به تو ای گیسوان سفید

سلام من به تو ای پدر ای کوه

سلام بر ارسها

 سلام بر فلسکه

سلام بر شیرباد همچون شیر

سلام بر تمام ارتفاعات پوشیده از برف

و سلام بر تمام فرزندان آنها که در دامنه هایشان بزرگ شدند

و قدکشیدند و بازی کردند

و در آغوشت چه آرام به خواب رفتند

وچه زیبا به استقبالشان میرفت این پدر با دسته ای از گونهای همیشه مقاوم

و از یاد نبریم چشمه ها را چشمه سبز را و چشمه گیلاس را

حتی لحظه ای فراموش نکنیم هفت حوض را برکه را کردینه را

و به یاد آوریم چه شبها و روزهایی برما در هزار مسجد چه گذشت

و در ارسها چگونه بود وچه اتفاق افتاد

و آیا میشود نور دل بیابان را فراموش کرد

چراغ راه را همان ماه را

هر مهتاب شب همچون دیوانگان همچون عاشقان مست به راه می افتادیم

برای پیوستن به پدر

و آیا میشود از یاد برد آخرین مهتاب شب را که همدوش برادرم بودم

چه سفری داشتیم آن شب!!!!!!!!!

تا آسمان هفتم وشاید بالاتر

وچه لذتی دارد تماشای ماه مهتاب شب ، بدر کامل از آن بالا!!!!!!!!!!

لذتی که هیچ کس قادر به توصیف آن نیست

و به حقیقت درست گفت برادرم که امشب تنها من هستم و تو ، ماه

پدر واین ارسها که سالیان درازیست در انتظار حضور ما در این مکان بوده اند 

و حال نمیدانم او کجاست

زنده است یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟َ
آه ای بادیه نشینان

ای همراهان طوفان

ای برادران رملها و ریگزارها

خبری دارید از برادرم

برادرم را میگویم که فنسها برایش قفس بودند و عبور از آنها برایش پرواز

برادرم که خانه اش دامان چشمه سبز بود نه دام غربت

خبری هرچند کوچک

من به دنبال آنم آگاهم کنید!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده توسط سعیدسعیدی در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385 و ساعت 19:9 | Donbaleh Balatarin

+ نوشته شده توسط سعیدسعیدی در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385 و ساعت 0:13 | Donbaleh Balatarin
سوخت جانم سوخت جانم سوختم

آتشی اندر درون افروختم

+ نوشته شده توسط سعیدسعیدی در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 و ساعت 0:10 | Donbaleh Balatarin
دیر بازیست که جمعه ها از پس یکدگر می آیند و تو نمی آیی

ای مولای من ای مولایم وقت باز آمدن تو نزدیک نشده است

دیر زمانیست که از جرم جنایت جهان پر داد شده است

فریادها نیز به یکدیگر دیگر نمی رسند

وقت است که مولایم با آیی

پس تعجیل فرما

برای بر پایی عدل وداد تعجیل فرما

که جهانی تنها برای آمدن تو آفریده شده است

پس جان زهرایت تعجیل فرما

+ نوشته شده توسط سعیدسعیدی در جمعه هفدهم شهریور 1385 و ساعت 1:55 | Donbaleh Balatarin
بهترین مهتاب شب سال داره کمکم نزدیک میشه تمام طول سال

رو برای رسیدن یه اینجور شبی با مرتضی در انتظار بودیم

اما امسال مهتاب شب نیمه شعبان زیاد برام لطف نداره

با اینکه ماه به کمال خودش میرسه وبهترین مهتاب شب ساله

اما به امید مهتاب شب سال دیگه که انشالله داداشم هم باشه

دوش در دوش هم بریم به ارسها سری بزنیم

+ نوشته شده توسط سعیدسعیدی در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 و ساعت 23:27 | Donbaleh Balatarin

بعد از ۵ روز دست به دوربین شدم

اما زیاد جالب نبود صحنه ای که دیدم

خواب بود خوابی عمیق خوابی عمیق و مطمئنم در خوابش خواب یه عروسک میدی

+ نوشته شده توسط سعیدسعیدی در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 و ساعت 23:23 | Donbaleh Balatarin
چه کنم این دل من غم دارد

روزها میگذرد و تو را کم دارد

+ نوشته شده توسط سعیدسعیدی در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت 1:16 | Donbaleh Balatarin

خستگی در تمام وجودم رسوخ کرده است

خستگی مفرطی که در تمام تار و پودم روحم نفوذ کرده

آری از زمانی که رفتی تنها آرزویم بازگشت توست نه چیز دیگری

آری آری باز گرد که این روح شکسته بال تاب و توان نشستن در ابتدای جاده انتظار را ندارد

دقیقه ها تبدیل به ساعت شدند ساعتها محکوم به روز و روزها تبدیل به هفته شد و هفته ها

لاجرم به ماه و اینک چند ماهی است که دیگر از تو خبری نیست و گویی تو قصد بازگشت نداری

میترسم میترسم از زمانی که دیگر نتوانم دیگر خسته شوم از انتظار بازگشتند

میهراسم از روزی که باز گردی و توانی در تنم نباشد

میهراسم میهراسم از آن روز

میدانم که مرگ گریز ناپذیر است و میدانم که جسم خسته ام شاید نتواند ماهی دیگر را

برای بازگشتند سر کند

تو خود می دانی برای باز گشتت این قلب بیمارم بارها و بارها با مرگ دست به گریبان شده

در مصافی سخت سخت دردناک و تنها برای دیدار مجدد تو تا به حال دوام آورده است

تو خود میدانی که این تن بیمار شاید نتواند دوام آورد پس راه بازگشت در پیش بگیر

و بازگرد

 

+ نوشته شده توسط سعیدسعیدی در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 21:27 | Donbaleh Balatarin