تبليغاتX
مهتاب شب
سفر پنج است : اول به پای ؛دوم به دل ؛ سوم به همت ؛ چهارم به دیدار ؛ پنجم در فنای نفس .

ای عاشقان ای عاشقان شهر را چراغانی کنید

ای می فروشان شهر را انگور مهمانی کنید

معشوق من بگشوده در روی گدای خانه اش

تا سر گشم من جرعه ای از ساغر و پیمانه اش

میگن امروز یه فرشته به دنیا اومده البته خیلی قدیمها

میگن اسم این فرشته باب الحوائج است می دونی یعنی چی؟

یعنی درب آرزوها در ورود به تمام خواسته ها

میگن این پسر یه پدر داره که خیلی دوسش داره میگن اون پدر ضامن همه میشه

نمی دونم ضامن ما هم میشه؟

میگن اگر این پدر رو به جان پسرش قسم بدی هر کاری برات انجام میده

میگن این پدر عاشق پسرش بوده

اما نمی دونم چرا من هرچه دست به دامن این پدر پسر میزنم جواب نمیگیرم

اما امشب می خوام اینقدر این پدر رو پسر رو قسم بدم به جان عموشون ابوالفضل که جواب بگیرم

خیلی نوکرم آقا خیلی نوکرم

جان جوادت خواسته همه رو براورده کن اون آخرش اگر دلت خواست یه نیم نگاهی به دل خسته من

هم داشته باش

امروز از یکی شنیدم که میگفت امروز کسی غمگین سر به بالین نمیزاره پس خودت شادم کن

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 20:30  توسط سعیدسعیدی  | 
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 13:4  توسط سعیدسعیدی  | 
امروز بعد از مدتها باز رفتم یه چند تایی عکس گرفتم ببین و نظرتو

بگو !!!!!!!!!!!!

روزگاری سبز بود و هر رهگذری را به سایه اش دعوت میکرد

اما باغبانش کوچید واو را تنها رها کرد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 22:44  توسط سعیدسعیدی  | 

ساده است نوازش سگی ولگرد

شاهد آن بودن که چگونه زیر غلطکی میرود

و گفتن که سگ من نبود

ساده است ستایش گلی

چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی

دوست داشتن بی احساس عشقی

او را خود نهادن و گفتن که دیگر نمی شناسمت

ساده است لغزش های خود را شناختن

با دیگران زیستن به حساب ایشان

وگفتن که من این چنینم

ساده است که چگونه میزی

باری زیستن سخت ساده است

و پیچیده نیز هست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 22:51  توسط سعیدسعیدی  | 

نمی دونم روزی میرسه که تو باز گردی با هم به دیدن این همه زیبایی

برویم این کوچکترین ارس من است کوچکترین !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 21:41  توسط سعیدسعیدی  | 
خیلی خسته شدم از نظر روحی دیگه توان مقابله با مشکلات رو ندارم

نمی دونم چرا اینجوری شدم

باید باز برم کوه اما نمی تونم اصلا زندگی در ارتفاع کم به من نمی سازه

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 21:9  توسط سعیدسعیدی  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 19:44  توسط سعیدسعیدی  | 

سلام شرمنده چند روز نتونستم برات چیزی بنویسم

می دونم تو هم میگی اینم بی معرفت در اومد نه به خدا به جون خودت داداش خیلی گرفتار بودم

خیلی جمعه کلی به یادت بودم البته باید بگم بودیم کل گروه بودن به غیر از پدر و معین کلی یادت

کردیم پس کی تصمیم داری برگردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 19:38  توسط سعیدسعیدی  |