تبليغاتX
مهتاب شب
سفر پنج است : اول به پای ؛دوم به دل ؛ سوم به همت ؛ چهارم به دیدار ؛ پنجم در فنای نفس .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 22:24  توسط سعیدسعیدی  | 

این بار بدون تو از این کوچه گذر کردم هر سنگ این دیوار که تا غروب ادامه دارد تنها تو را

می جستند و من هیچ پاسخی برای تنها سئوال مکرر آنها نداشتم

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 22:13  توسط سعیدسعیدی  | 
 

جمعه یک اتفاق جالب در مشهد افتاد من که خیلی به وجد اومدم خیلی چندتا عکس از

این مسابقه گرفتم به یاد گذشته ها لو دادم آره مسابقه بود

 مسابقه دوچرخه سواری خردسالان

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 22:10  توسط سعیدسعیدی  | 

امروز هم تموم شد نه بهتره بگم این هفته هم تموم شد وتو نیومدی

خسته شدم خسته

امروز با مرتضی حسینی صحبت میکردم برات نذر کرده برای برگشتنت

امشب می خوام برم حرم البته اگر بتونم

می خوام برم پیش ارباب تو رو این بار از اون می خوام

میگن ارباب پسرش رو خیلی دوست داره میخوام امشب

به جان پسرش به جان عموش ابوالفضل به جان مادرش زهرا قسم بدم

تا برگردی دیگه از شمردن هفته ها خسته شدم

خودت میدونی که از کدوم در میرم خونه ارباب خودت می دونی از در دیگه نمیرم

علتشم خودت می دونی همیشه از در باب الحوایج میرم خونه ارباب تا به خواستم برسم

امشب هم میرم

فقط جان خودت برگرد خسته شدم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 22:17  توسط سعیدسعیدی  | 

امروز خیلی هواتو کردم خیلی باز گرد که درختانمان در انتظار لحظه شماری می کنند

باز گرد که درختانمان به بار نشسته اند وبرای باز گشتت برای آنکه باز گردی تا میوه هایشان

را نصارت کنند بیش از این بی تابی نکنند

باز گرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 22:3  توسط سعیدسعیدی  | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 22:3  توسط سعیدسعیدی  | 

دیگه الان خیلی خوشحالم از اون روز که رفتم بالا کلی عکس از ارس دارم نزدیک به ۱۰۰ عدد

حالا حالاها عکس دارم برای نمایش

 اما مطمئن باشید عکس دیگه هم میزارم توی وبلاگ تا زیاد خسته نشید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 22:28  توسط سعیدسعیدی  | 

هر وقت این عکس رو نگاه میکنم ناخوداگاه به یاد خودم ومرتضی میوفتم به همین خاطر

این عکس رو به نام دو برادر نام گذاری کردم !!!!!!

دو برادری که در کنار یکدیگر رشد کردند بزرگ شدند با تمام شادیها و غمها

اما همیشه در کنار هم بودند شاد وسر زنده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 22:20  توسط سعیدسعیدی  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 22:23  توسط سعیدسعیدی  | 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 22:19  توسط سعیدسعیدی  | 

نظرت در مورد این جاده چیه ؟؟؟؟؟؟

این جاده چه چیزی رو در خاطر تو تداعی میکنه ؟؟؟؟؟

یک کمی به گذشته باز گرد !!!!!!

فقط چند هفته پیش !!!!!!!!!

یادت اومد آره همون چمعه طلایی رو دارم میگم !!!!!!!!

امید وارم هرگز اون روز رو فراموش نکنی !!!!!!!!!!

آره همون روز رو میگم که در آغوش گرفتی منو با هم کلی درد دل کردیم .

آره امروز خیلی دلم هوا تو کرده خیلی

دوست داشتم این رو تو هم بدونی

با اینکه برام خیلی مشکله و غرورم اجازه این رو نمی داد

اما این رو بدون خیلی دلم برات تنگ شده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 22:13  توسط سعیدسعیدی  | 

این کوچکترین درخت ارس باغ ماست امیدوارم همیشه سر سبز و شاداب باشه البته قامتش کوچکه اما عمرش

خیلی زیاده شاید باور نکنید چیزی حدود ۸ سال یا حتی بیشتر !!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 15:41  توسط سعیدسعیدی  | 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 21:21  توسط سعیدسعیدی  | 

این همون درختیه که اون روز بهت هدیه دادم امروزم دوباره به تو هدیش میکنم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 21:8  توسط سعیدسعیدی  | 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 17:51  توسط سعیدسعیدی  | 

امروز تونستم برم پای ارسا خیلی برای رسیدن این چنین لحظه ای ساعت ها و روزها رو شمرده بودم امروز رفتم

تا بر طبق یه عادت قدیمی هفته ام رو چال کنم هفته ای که برای من گذشته بود با تمام سختیهاش با تمام

شادیهاش اما این هفته گذشته آره این هفته دیگه مرده مرده رو هم باید برد خاک کرد منم همین کار رو کردم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 17:20  توسط سعیدسعیدی  | 

زندگی دیر زمانیست که جریان دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 23:17  توسط سعیدسعیدی  | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 22:7  توسط سعیدسعیدی  |