تبليغاتX
مهتاب شب
سفر پنج است : اول به پای ؛دوم به دل ؛ سوم به همت ؛ چهارم به دیدار ؛ پنجم در فنای نفس .
چند وقت بود یک از دوستا مون نداخته بودم این یک عکس خیلی قدیمی از ارسها
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 22:38  توسط سعیدسعیدی  | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 22:34  توسط سعیدسعیدی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 17:34  توسط سعیدسعیدی  | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 22:47  توسط سعیدسعیدی  | 

دست هایت را پیش بیاور

آری تو دستهایت را پیش بیاور

برایت حریری از نور ماه آورده ام

حریری از نور ماه

دستهایت راپیش بیاور

حریری برایت بافته ام زیرا تو مهمانی عظیمی در پیش داری

تو به مهمانی خدا دعوت شده ای و من آرزو دارم تو بهترین جامعه

را برای این مهمانی داشته باشی

پس دستهایت را پیش بیاور

که ماه در انتظار توست

در انتظار توست تا تو را در آغوش گیرد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 23:3  توسط سعیدسعیدی  | 
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 22:38  توسط سعیدسعیدی  | 
 اللهم رد کل الغریب ٬ اللهم رد کل الغریب ٬ اللهم رد کل الغریب ٬ اللهم رد کل الغریب

اللهم رد کل الغریب ٬ اللهم رد کل الغریب ٬ اللهم رد کل الغریب ٬ اللهم رد کل الغریب

اللهم رد کل الغریب ٬ اللهم رد کل الغریب ٬ اللهم رد کل الغریب ٬ اللهم رد کل الغریب

اللهم رد کل الغریب ٬ اللهم رد کل الغریب ٬ اللهم رد کل الغریب ٬ اللهم رد کل الغریب

اللهم رد کل الغریب ٬ اللهم رد کل الغریب ٬ اللهم رد کل الغریب ٬ اللهم رد کل الغریب

اللهم رد کل الغریب ٬ اللهم رد کل الغریب ٬ اللهم رد کل الغریب ٬ اللهم رد کل الغریب

اللهم رد کل الغریب ٬ اللهم رد کل الغریب ٬ اللهم رد کل الغریب ٬ اللهم رد کل الغریب

خدایا تمام مسافران را سالم به سر منزلشان باز گردان

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 21:26  توسط سعیدسعیدی  | 
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 22:59  توسط سعیدسعیدی  | 
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 22:56  توسط سعیدسعیدی  | 

باز دوباره زمانش داره نزدیک میشه

باز داره ماه به کمال خودش نزدیک میشه

باز دوباره دلم برای کوه رفتن شب گردی در کوه تنگ میشه

باز دوست دارم برم ارسا دراز بکشم فقط به ماه خیره بشم

اینقدر نگاه کنم که خسته بشم خوابم ببره

باز دلم تنگ شده برای تک تک درختهای ارس

خدایا به داده هاتم شکر به نداده هاتم شکر

خدایا این قدرت رو بهم بده این مهتاب شب برم ارسا

خدایا دلم خیلی گرفته است

درمان دردم نسیمیه که از لابلای شاخه های ارس گذشته

بوی ملایم ارس

یک بوی بسیار مطبوع بویی که تمام خاطراتم رو با مرتضی دوباره تداعی میکنه

نمی دونم مرتضی هم این ماه میتونه ماه رو ببینه

خدا کنه که بتونه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 22:32  توسط سعیدسعیدی  | 
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 22:21  توسط سعیدسعیدی  | 

امروز می خواستم برم ارسا اما نشد نمیدونم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شاید نباید می رفتم !!!!!!!!!!!!!!!

البته رفتم اما نمی دونم چرا برای یه لحظه مغزم هنگ کرد باور خودمم نمی شه راه رو گم کردم

به همین دلیل با خودم گفتم امشب نباید برم فقط همین ژس برگشتم و زیاد سعی نکردم

شاید یکی از شریک ها راضی نبوده من برم بالا البته شایدددددددددددددددددددددد

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 21:37  توسط سعیدسعیدی  | 

روزی به من گفتی اگر انسان نبودی دوست داشتی ماه باشی اما خودت نمی دانستی در عین انسان

بودن ماه من نیز بودی

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 21:30  توسط سعیدسعیدی  | 
در خیالم همه نقش رخ توست                          شعرهایم همه در قالب توست

شعرعایم همه حرف است وسکوت                    در نگاهت همه شعر است و درود

من چگونه سخن از بهر تو گویم                         که تو خود هر سخنی در نظر من

هر زمان خواستم از یاد گویم                         قلمم خشک بشد یاد تو در سینه نهان شد

هر زمان خواستم از نام تو گویم                       همه اسمائ الهی به نظر نام تو آمد

تو همه شعری وشوری تو همه مهری ونوری               تو در آغوش من و از همه دوری

تو تمنای نگاهی تو همان عبد خدایی               در نظر بازی چون من همه را غرق نیازی

تو سکوتت همه زیبا همه رویا                              من گرفتار تو ام ای همه رویا

من چگونه زتو شعری بنگارم                                 تو نگاری تو نگارنده شعری

تو سر آغاز سرودی تو درودی                         همه شعرم زتو آید که تو فریاد زمانی

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 11:29  توسط سعیدسعیدی  | 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 22:16  توسط سعیدسعیدی  | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 22:14  توسط سعیدسعیدی  | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 22:9  توسط سعیدسعیدی  | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 22:2  توسط سعیدسعیدی  | 
 

ای روح قدسی من ! ای حقیقت جان من ! جام ادراک مرا از شراب معرفت و باده شهود لبریز کن . همان شراب

که از خرابات وجد و مستی وخمخانه الستی نشات گرفته است .

زیرا که غصه ای دیروز و خوف هراس فردا که زندگی آدمیان را تلخ کرده است به هیچ شراب دیگر از دل نمی رود . 

پس من کار امروز را به فردا نمی گذارم و نقد حال غنیمت میشمارم و هم اکنون شراب عشق را می نوشم ودر

صحبت معشوق می نشینم ٬ زیرا برای فردا از روزگار خط امانی ندارم .

اگر امروز جام هستی خود را از باده ذوق و معرفت لبریز کنم و به آرامش درون و دارالسلام عشق را یابم .

دیگر مرا از در آمدن به قافله هفت هزار سالگان که بسوی دوست در حرکت است بیم وهراسی نیست .

زیرا بر مرکب عشق سوارم ٬زاد وتوشه من و بهشت من با من است .  

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 22:1  توسط سعیدسعیدی  |