تبليغاتX
مهتاب شب
سفر پنج است : اول به پای ؛دوم به دل ؛ سوم به همت ؛ چهارم به دیدار ؛ پنجم در فنای نفس .
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 22:28  توسط سعیدسعیدی  | 
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 22:28  توسط سعیدسعیدی  | 
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 22:27  توسط سعیدسعیدی  | 

امروز نتونستم عکسی بگیرم از عکسهای گذشته براتون یه تعداد رو میزارم

از راست به چپ : مرتضی حسینی - برادرم مرتضی - امیر جوادی

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 22:22  توسط سعیدسعیدی  | 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 22:8  توسط سعیدسعیدی  | 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 20:4  توسط سعیدسعیدی  | 
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 22:2  توسط سعیدسعیدی  | 
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 22:0  توسط سعیدسعیدی  | 

در مقابل طوفان سربلند کرده ام که بیایی و پناهگاهم باشی .

در برابر مرگ مقاومت کرده ام تا بیایی و انتظار به پایان رسد .

دربرابر غم ها و جدایی ها ایستاده ام تا بیایی و مرهمی بر زخم هایم گذاری.

دربرابر سرکوب دیگران و نفس - برای اینکه عشق تو پایمال نشود - محکم و استوار ایستاده ام تا بیایی

و رفع عطشم باشی .

پس بیا ومرهمی بر تن خسته ام باش .

شاید فردایی برای من نباشد که من چشم انتظار فردای تو باشم

پس ای محبوب برای آمدن امروز فردا مکن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 22:36  توسط سعیدسعیدی  | 

باز گرد که شیر باد برای دیدنت لحظه شماری میکند ومن از شیرباد کم طاقت ترم

باز گرد که دیگر تاب و تحمل بی تو بودن را ندارم

باز گرد تا دوباره به دیدن تمام خوبیها برویم

باز گرد............................

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 19:15  توسط سعیدسعیدی  | 

تو که در آن دور دستها منزل گزیده ای

برای لحظه ای تنها برای لحظه مرا یاد کن

نمی گویم به یاد من باش تنها برای لحظه ای مرا از ذهن خود عبور بده

تا حتی برای همان یه لحظه من دیگر تنها نباشم

روحم در قفس است وکلید آن در دست تو

آزادش ساز تا دوباره با تو به بلندای دنا سفر کند

آزادش ساز که این مرغ دیگر تاب تحمل قفسی این چنین تنگ را ندارد

برای لحظه ای مرا یاد بکن  

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 18:58  توسط سعیدسعیدی  | 

دیروز در قماری سخت فردایم را برای آمدن دوباره ات باخت دادم

باز گرد که دیگر از عطش دیدارت تمام وجودم در اشتعال است

باز گرد تا مرحمی باشی بر بال شکسته روحم

باز گرد این اولین وآخرین التماس من است

بازگرد .................................

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 18:53  توسط سعیدسعیدی  | 

دیگر به بم بست رسیده ام باز گرد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 19:35  توسط سعیدسعیدی  | 

خدایا این هفته هم تمام شد و نیامد

چشم هایم دیگر از انتظارش خسته شده اند

دیگر اشکی هم نمانده باز گردانش

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 19:31  توسط سعیدسعیدی  | 

۸سال از زمان این عکس می گذره اما برام فقط یه لحظه بوده  اما این ۱۲۰ روزی که رفته برام به اندازه تمام زمانی

که بشر ثبت کرده گذشته

این عکس مر بوط به همون مهتاب شب طلایی زندگی من و مرتضی است هر وقت به این عکس نگاه میکنم تمام

اون شب از جلوی چشمام میگذره چه شبی بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

میگی همین دیشب بود که تا صبح نشستیم وحرف زدیم از همه جا از همه کس ولی حیف که دیگه مهتاب شبی

اون چنینی تکرار نمیشه .

از راست به چپ :

محمد تاجران . من . مرتضی . شهرام گلدست

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 19:26  توسط سعیدسعیدی  |